فراموش شده
عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود من مانده ام مهجور از او ،ديوانه و رنجور از او او می رود دامن کشان من رنج تنهايی چشان در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
آن دل که با خود داشتم با دلستنانم می رود
گويی که تيغی دور از او بر استخوانم می رود
ديگر نپرس از من نشان ، کز جان نشانم می رود
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم می رود
برگشت يار سر کشم بگذاشت عيش نا خوشم
چون مجمری پر آشم ،کز سر دُخانم می رود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می رود نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت
1:52 بعد از ظهر توسط محشر| |
| Design By : Night Skin |

