تبليغاتX
فراموش شده - کارام جانم می رود


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
آن دل که با خود داشتم با دلستنانم می رود

 

من مانده ام مهجور از او ،ديوانه و رنجور از او
گويی که تيغی دور از او بر استخوانم می رود

 

او می رود دامن کشان من رنج تنهايی چشان
ديگر نپرس از من نشان ، کز جان نشانم می رود

 

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم می رود


برگشت يار سر کشم بگذاشت عيش نا خوشم
چون مجمری پر آشم ،کز سر دُخانم می رود


محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می رود

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin