تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

حالا که اومدی پیشم می خوام بگم دوست دارم

تنها بودم یکی شدیم بهت بگم دوست دارم

هنوز توی نوشته هات بهم میگی دوست دارم

شجاعتت چه عالیه باید بگم دوست دارم

چه انتظار تلخیه تحمل جداییا

گفتی از انتظار نگو فقط تو رو دوست دارم

شبای تار من گذشت ، خورشید آسمونی

نگو که شرمنده ای تو ، تنها تو رو دوست دارم

گل سفید این دلم هرگز نا امید نشد

همیشه از ته دلم ، بهت می گم دوست دارم

با این که پر غصه بودم ولی همیشه خندیدم

آخه فقط یاد تو بود بهم می گفت دوست دارم

یخ های سنگین دلم به دست تو ترک گرفت

گفتی باید آبش کنی بدون یخ دوست دارم

نگاه آبی رنگ تو پر از غرور خاکیه

برای این شدم نگات می خوام بگم دوست دارم

دیگه نگو بخاطر اون دور دورا منو ببخش

آخه تو بخشیده شدی برای این دوست دارم

نمی دونم چطور شده که زندگی از در آشتی اومده

انتظارا تموم شده تنها تو رو دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط محشر| |

بر حذر باش از هر آنچه گریخت

            که هَما جست و جو نمی خواهد

                           راه بگشا که سر رسید از راه

چشم بگشا نشسته بر درگاه

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط محشر| |

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!

خیانت نکنید گناه داره به خدا

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط محشر| |

   

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت.

اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند.

 

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد

و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود

رهگذر رو به مرد نگهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

نگهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.

 از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند.

راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد.

مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم. من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!

این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!      

    - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند.

چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

                                                                                                                                                                  
نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin