فراموش شده
عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود من مانده ام مهجور از او ،ديوانه و رنجور از او او می رود دامن کشان من رنج تنهايی چشان در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن عشق لالائی بارون تو شباس نم نم بارون پشت شیشه هاس .... لحظه ی عزیز با تو بودنه آخرین پناه موندن منه .... تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت منو فریاد منی .... وقتی دنیا درد بی حدی داره تویی که فریاد دردای منی
آن دل که با خود داشتم با دلستنانم می رود
گويی که تيغی دور از او بر استخوانم می رود
ديگر نپرس از من نشان ، کز جان نشانم می رود
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم می رود
برگشت يار سر کشم بگذاشت عيش نا خوشم
چون مجمری پر آشم ،کز سر دُخانم می رود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می رود
| Design By : Night Skin |



