تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

فرستنده : آرمین

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط محشر| |

آه...آه که نمیتونم بگویم دوستت دارم.

نمیتوانم بگویم با خندها و کارهایت عاشقت گشتم.

نمیتوانم بگویم دوستت دارم، از گفتنش میترسم.

اما میتوانم بگویم،عزیزم چیزی احتیاج نداری؟

میداند دوستش دارم،میداند عاشقش شدم

ولی نمیداند شب و روز من را گرفته؛

نمیداند هر روز بعد از دوری برایش نامه و شعر مینویسم

و هر روز قصد میکنم این نامها را بدهم ولی جرات نمیکنم.

با خندهایش میخندم و با گریهایش گریه میکنم با نگرانیهایش نگران میشوم.

آه...آه چرا طبع آدمیزاد اینگونه است.

چرا اینگونه است تا میفهمد کسی دوستشان دارد خود را میگیرند.

آرزو میکنم آنها هم عاشق شوند،عاشق شوند تا بفهمند من چه میکشم.

شماره موبایل گرفتن و اس ام اس دادن و آی دی گرفتن و چت کردن

شده تنها بهانه من برای ارتباط با او...

و در آخر یه روزی،یه جایی و یه زمانی از هم دور میشیم.

اون موقع هست که احساس ضعف میکنم،

احساس میکنم تکه ای از بدنم کم شده،

آشوب در دلم به پا میشه؛به این در و اون در میزنم،

سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم تا دوریش رو احساس نکنم.

یه بغض گلوم رو فشار میده،بالاخره این بغض لعنتی کار خودش رو میکنه،اما چه خوب...

این بغض این گریه باعث میشه احساسم،تمام احساسم به اون نشون داده بشه.

دیگه طاقت ندارم،هیچوقت نمیتونستم بهش بگم دوستت دارم،

هیچوقت نتونستم ببوسمش،

ولی نمیدونم یه احساسی منو طرفش میکشونه و زورم میکنه تا ببوسمش.

چه لحظه ی خوبی...

با اینکه الان پیشم نیست ولی با مروز کردن این خاطرها اون و از یادم نمیبرم

و آرزو میکنم که دوباره چه تو خیالم چه تو واقعیت ببینمش و یه بار دیگه بهش بگم...

دوستت دارم

فرستنده : مرضیه

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط محشر| |

عشق من پائيز آمد مثل پار ...

باز هم ما باز مانديم از بهار...

بايد از فقدان گل خونجوش بود ...

در فراق ياس مشكي پوش بود ...

ياس بوي مهرباني مي دهد ...

عطر دوران جواني مي دهد ...

ياسها يادآور پروانه اند ...

ياسها پيغمبران خانه اند ...

ياس را يك شب گل ايوان ماست ...

ياس تنها يك سحر مهمان ماست ...

ياس را آئينه ها رو كرده اند ...

ياس را پيغمبران بو كرده اند ...

ياس بوي حوض كوثر مي دهد ...

عطر اخلاق پيمبر مي دهد ...

حضرت زهرا دلش از ياس بود ...

دانه هاي اشكش از الماس بود ...

داغ عطر ياس زهرا زير ماه ...

مي چكانيد عطر حيدر را به چاه ...

عشق محزون علي ياس است و بس ...

چشم او يك چشمه الماس است و بس ...

اشك مي ريزد علي مانند رود ...

بر تن زهرا گل ياس...

فرستنده : حامد

نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin