تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

از اولین نگاه تو بودی در کنار من
با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی
تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ای قصه صبوری گل های عاطفه
ای امتداد اینه عشق تا ابد
ای معنی تولد زیبای عاطفه
زیباتر از تولد گلهای ارغوان
 
آبی تر از شکفتن روح حقایقی
دستان تست سایه صدها گل غریب
تو شرح حال سوختن شمع عاشقی
یادم نمی رود که چه کردی برای من
گلدان آرزوی مرا آب داده ای
 
در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود
من را به روی ثانیه ها تاب داده ای
پرواز کن به کشور اینه های پک
شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی
شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی
دل را به نغمه های وفا آشنا کنی
ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد
رفتی و چشم های من از کشور افق
 
سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد
غربت حضور سکت امواج اشک هاست
رفتی و مانده خاطره هایت برای من
یادش به خیر چشم تو و آسمان عشق
با رفتنت شکست دل اشک های من
 
روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت

گم شد میان کلبه رویا بهار من
 
دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد
پیوندهای آبی تو یادگار من
 
گرچه گذشت سالی و دل ها ز غم شکست
در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام
برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار
در انتظار رویش عشقی دوباره ام
ای اولین حکایت بی انتها ی عشق
رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد
بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها
دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد
رفتی و بی تو ترجمه تلخ زندگی
در جای جای شهر وجودم سروده شد
رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب
در کوچه های آبی چشمم گشوده شد
پیش تو عشق هجی سبز بهار بود
با رفتنت بلور غزلهای من شکست
ای معنی طراوت باران عاطفه
 
بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست
در پاسخ سوال سراسر نیاز من
گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی
بعد از عبور ساده خود مهربان چه زود
 
دل را میان حادثه تنها گذاشتی
این بود پاسخ تپش قلب عاشقم
این بود پاسخ غزل سرخ انتظار
کردی دریغ از دل من یک نگاه را
این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار
نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست
باور نمی کنم که تو از یاد برده ای
باور نمی کنم که پس از مدتی غروب
دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای
رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم
 
بی تو غروب می کند از دیده ام بهار
تا آن زمان که بگذری از کوچه دلم
 
ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط محشر| |

غمگين توي تنهايي نشستم

بغض سرد و بي صدامو تو چشاي تو شكستم

طعم تلخ گريه ها مو كسي اينجا نميدونه

چه غريبه توي دنيا لحظه هاي عاشقونه

به هواي چشم خيسم ديگه ابري نمي باره

تو شباي خالي من نميخنده يه ستاره

جاده ي از تو گذشتن پيش رومه تا هميشه

تو نموندي تا ببيني آخر قصه چي ميشه

سايه اي خسته تر از شب و تو با پاي پياده

آخر قصه همينه من و تنهايي و جاده

فرستنده : آرمین

نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط محشر| |

 سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
سلام ای 
خنجر حرفای مردم 
 
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 
آخه این بار شده من با تو هرگز
 
نمی خوام حالتو حتی بدونم
 
تعجب می کنی آره همونم
 
همونی که زمونی قلبشو باخت
 
همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 
همونی که برات هر لحظه می مرد
 
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود 
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 
ولی دیگه گذشت اون حرفا ،خانوم
تعجب 
می کنی آره عجیبه 
 
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه 
 خیال کردی همیشه زیرپاتم ؟
 
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
 
برات کافی نبود حتی جوونیم 
 تموم
شد آره گم شد مهربونیم 
 
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
 
نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتر 
 
دیگه بسه برام هر چی کشیدم 
 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
 
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 
دریغ از یک نگاه عاشقونه
 
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
 گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترمشد ؟
 
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
 
که عشق ما رسید به سد هرگز

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط محشر| |

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه‌ی خدا نيست؟
پس چرا کسی جواب نميده؟
يهو يه صدای مهربون! ...مثل اينکه صدای يه فرشتست. بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم ... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم. کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايی؟ من با خدا کار دارم.

هر چی ميخوای به من بگو قول ميدم به خدا بگم.

صدای بغض آلودش آهسته گفت: يعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خيلی دوستت داره. مگه کسی ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطيد و با همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما.....

بعد از چند لحظه هياهوی سکوت ؛
بگو زيبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگينی ميکند بگو... ديگر بغض امانش را بريده بود، بلند بلند گريه کرد و گفت: خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا......

چرا ؟ اين مخالف تقديره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خيلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکی ميگم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نميکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوری نمی شه باهات حرف زد.....

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک گفت: آدم، محبوب ترين مخلوق من.... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجيب من رو از خودم طلب می‌کردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان ميخواستند. دنيا برای تو کوچک است.......

بيا تا برای هميشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی.....

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...........

نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط محشر| |

نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin