تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

من و تو ناب ترين شعر و سروديم عزيز

غربت ِ آينه را با تو ســـــروديم عـــزيـــز

 

مثل يک سيب ، که با درد دو قسمت شده ايم

لهجه ی تلخ همان کـوچ ِ وجــوديــم عــزيـــز

 

عابر شهر غزل بوده و يکـــرنگـتـــــرين

شاعر شعر دو چشمان تــو بوديم عــزیـــز

 

ذهن ِ ما آبی يک عاطــفــه را می فـهـمـد

زين جهت زخمی ِ اين جمع حسوديم عزيز

 

رنگ چشـمـان ترا رود تماشا می کرد

تا که جاری شود آنجا که نبوديم عزيز

نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط محشر| |

هرگاه فراموش می کنم

که دنیا را عاشقانه نظر کنم

دنیا در نظرم

به گورستانی سرد و تاریک مبدل می شود

آن گاه

به یاد می آورم که باید

عاشق بود

و با چشم عشق

دنیا را دید زد

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط محشر| |

بیا در قلب یکدیگر بروییم

غم دل را فقط با دل بگوییم

بیا تا در پس دیوار سنگی

رهایی را کنار هم بجوییم

نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط محشر| |

نیمه شب آوارهُ بی حِسُ حال

نیمه شب آوارهُ بی حِسُ حال

در سرم سودایی جامی بی زوار

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایامه وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفتُ بر نَگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطراتِ اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را

آن دو چشمِ مستِ آهو وار را

همچو رازی مبهمُ سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمدو هم آشیان شد با منو همنشینو هم

زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بودُ توان شد با من او

دامَنَش شد خوابگاهِ خستِگی این چنین

آغازشد دلبَستِگی

وای از آن شب زندِداری تا سحر

وای ازآن عمری که با او شد به سر

مستِ او بودم زِدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمَدو در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بینه ما آغاز شد

گفتمش....!

گفتمش درعشق پابر جاست دل

گر گشایی چشمه دل زیباست دل

گر توزوربان شوی دریاست دل

بی تو شامه بی فرداست دل

دل زِعشقه رویه تو حیران شده

درپی عشقه توسرگردان شده

گفت....!

گفت در عشقَت وفادارم بِدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوقه وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمورخمارم بدان

با تو شادی می شود غم هایه من

با تو زیبا می شود فردایه من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل زِ جادویه رُخت افسون شده

جزتو هر یاری به دل متفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

برلبم بگذاشت لب یعنی خموش

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم بُِرد عقلُ هوش

در سرم جز عشق اوسودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشقِ من هیچ گل زیبا نبود

خوبیه او شُهرِیه آفاق بود

با نجابت درنکوهی طاق بود

روزگار....!

روزگاراما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیشه پای عشقِ ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگِ ما پروا نداشت

آخرِ این قصه هجران بودُ بس

حسرتُ رنجِ فراوان بودُ بس

یاره ما را ازجدایی غم نبود

در غمش مجنونِ عاشق کم نبود

بر سرِ پیمانه خود محکم نبود

سهمه من از عشق جز ماتم نبود

بامنه دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمانه یاری را گسسّت

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفتُ با دلداری دیگر عهد بست

باکه گویم که او هم خونه من است

خسمه جانُ تشنیه خونه من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشموله آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیرِ بد تدبیر نیست

از غمش با دودُ دم همدم شدم

بادِ نوشه غُصِیه او من شدم

مستُ مخمورُ خراب ازغم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دله دیوانه را

آخر آتش زد دله دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشقه من....!

عشقه من از من گذشتی خوش گذر

بد ازاین حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را بیرون کن زِ سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخراین یک باراز من بشنوپند

بر منو بر روزگارم دل مََبَند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشقه دیرین گسسته تارُ پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهییه بیچاره اما مُرده بود

بد از این هم آشیانت هر کس است

بد از این هم آشیانت هر کس است

باش با اویادتو ما را بس است

فرستنده : گمنام

نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط محشر| |

من پذيرفتم که عشق افسانه است 

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت کنم   

با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      

از عذاب ديدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما مي روي    

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را     

تلخي بر خوردهاي سرد را

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط محشر| |

آدما از آدما زود سیر می شن

آدما از عشقشون دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا می ذارن

آدما آدمو تنها می ذارن

منو دیگه نمی خوای خوب می دونم

تو کتاب دلت این رو می خونم

نمی خوای بمونی تو این خونه

چشم تو دنبال چشمهای اونه

تو می گفتی که گناه مقدسه

اول و اخر هر عشق هوسه

آدما آی آدما چی می مونه از شماها یادگار؟

نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin