فراموش شده
عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است
فرستنده : خزان عزیز فرستنده : خزان وز محبت مسها زرین شود از محبت دردها صافی شود وز محبت درها شافی شود از محبت خارها گل می شود وز محبت سرکه هامل می شود از محبت دار تختی می شود وز محبت بار بختی می شود از محبت سجن گلشن می شود بی محبت روضه گلخن می شود از محبت نار نوری می شود وز محبت دیو حوری می شود از محبت سنگ روغن می شود بی محبت موم آهن می شود ار محبت حزن شادی می شود وز محبت غول هادی می شود از محبت نیش نوشی می شود وز محبت شیر موشی می شود از محبت سقم صحت می شود وز محبت قهر رحمت می شود از محبت مرده زنده می شود وز محبت شاه بنده می شود این محبت هم نتیجه دانش است کی گزافه بر چنین تختی نشست این مطلب برای خزان عزیزه که از من خواسته بود از عشق و معشوق های بی معرفتش نگم این فکر کنم برای ایشون خیلی خوب باشه(مخصوصا" حالا) امیدوارم خوشت بیاد وقتی که خاکم میکنن بهش بگید پیشم نیاد بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید هرچی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید نزارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه نمیخوام هیچوقت تنمو توی گورم بلرزونه برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده همدم من به جای تو یک گل پوشالی شده اونکه میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی نشونیه قبر منو بهش ندین خوب میدونم میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش
نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره
نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتیش گرفتم و یه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد
از شما پنهون نکنم
یه حرفهایی بهم زده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
ولی افسوس، او هرگز نمی داند.
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
او هرگز نگاهم را نمی خواند.
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم ای مهتاب،
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
یکی ابر سیه آمد زِ ره روی ماه تابان را بپوشانید.
صبا را دیدم و گفتم،صبا دستم به دامانت،
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
زِ ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.
کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،
یکی را دوست می دارم،
ولی افسوس،
او هرگز نمی داند!!!
| Design By : Night Skin |


