فراموش شده
عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است
از آقای گمنام بابت شعر قشنگشون ممنونم این چه حرفیه در مقابل این شعر حرف از ارزش وب من میزنی؟ واقعا"ازت ممنونم این شعر بهترین خاطره ی عمرم رو برام زنده کرد این شعری بود که یکی از عزیزانم........... بی خیال واقعا" افسوس چه فایده ای داره بازم ممنونم و منتظر مطالب زیبای بعدی شمام! نگفتم:((عزیزم،این کار را نکن.)) نگفتم:((برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.)) وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،رویم را برگرداندم. حالا او رفته،و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم. نگفتم:((عزیزم،متأسفم،چون من هم مقصر بودم.)) نگفتم:((اختلاف را کنار بگذاریم،چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.)) گفتم:((اگر راهت را انتخاب کرده ای،من آن را سد نخواهم کرد.)) حالا او رفته،و من تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم نگفتم:((اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود.)) فکر میکردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا،تنها کاری که میکنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. نگفتم:((بارانی ات را در آر... قهوه درست میکنم و با هم حرف می زنیم.)) نگفتم:((جادۀ بیرونِ خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.)) گفتم:((خدانگهدار،موفق باشی،خدا به همراهت.)) او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم. باز هم مرضیه جان ممنون از نظرات البته فقط کسایی بودن که مثل همیشه به من لطف دارن و یادی از این فراموش شده می کنند ممنون آقای گمنام مدت ها بود منتظر حضور سبزتون بودم ممنون که سر زدین نظر قشنگی بود ولی بازهم جزء مطالب وبلاگ بود بازم منتظرم به سراغ من اگر می آیید. فرستنده:داداش رضای عزیز
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی زامروزها، ديروزها
ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا.پر قاصدهایی است
که خبر آرند.از گل واشده دورترین بوته خاک..
روی شنها هم.نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان.چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن بی برگی بدود.
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
ودر این تنهایی.سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید.
نرم و آهسته بیایید.مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
| Design By : Night Skin |


