تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

ديگه از اين نگاه هاي

ساكت بي رنگ

بيزار و دلسردم

خداحافظ

حلالم كن

كه ديگر نمي مانم



چه بي وقفه از

آينده هاي پاييزي

و روزهاي تاريك گفتي

چه بيهوده برايت

شعرهاي سبز ميگفتم و مي آوردم



اگر در لحظه هاي با هم بودن

در نگاهت

در كلماتت

كمي عشق و صداقت جاري بود

تو را

در تولد چشم هايم گم نميكردم

حتي اگر كه

از ته دل نبود

و از سر زبان

عشق را

با صداقت به من هديه ميكردي.



تو را دوست داشتم

و با برگهاي زردت

براي تمديد فرداهايم

خانه اي ساخته بودم

اما

ببين با من چه كردي

كه امروز در

تب رفتن و نماندن

اين طور

پاييزي و زردم

 بازهم گمنام

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط محشر| |

وقتی که شهر عشقو رو آسمونا ساختن

واسه ی ما تو اون شهر یه باغ زیبا ساختن

رو سر درش گذاشتن گوهر شب چراغ و

باغبون محبت گل کاری کرد اون باغ و

غنچه ها وقتی وا شدن گلها همه دراومدن

 باغ شده بود شهر فرنگ از گلهای رنگ و وارنگ

خدای عاشقون اومد رو هر گلی اسمی گذاشت

از این که من پنهون بودم رو شاخه ها خبر نداشت

حالا دیگه گوشه نشین شهر خاموشی ام

اسمم رو اگر بخواهی، گل فراموشی ام

نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط محشر| |

اصلا" ازتون انتظار نداشتم

حداقل می تونستی دلیل دفعه ی قبل رو بپرسی

نه این که اینجوری بگین آقای گمنام:

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم

" گمنام "

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط محشر| |

تقدیم به نفرین شده ی همیشگی :

خب به درک اگه میخوای

یکی دیگه پیشت باشه

لیاقتت همینه که

اسمم تو رویاهات باشه

چی کار کنم که نمیخوای

بدی تو قلبتو به من

مگه چقدر جون داره دل

مگه چقدر میکشه تن

به من چه که میخوای بری

هر جا دلت میخواد برو

بدون که حالم بد میشه

هر وقت یادم میاد تو رو

مگه ندادم من به تو

دار و ندار زندگیم

مگه نگفتم مال تو

عشقمو کل زندگیم

الهی که بشی جدا

یه جای دور بی هم نفس

تو تنهایی بمیری چون

حیفه واست حتی نفس

میگی دلم سنگه...آره

تو خواستی که اینجوری شم

تو بودی که دل منو

سوزوندی تو هزار تا غم

تا غربت اومدم واست

ولی تو چی گربه صفت

نیومده گفتی برو

حالا چی شد چی موند واست

به جز اینکه شدی بده

گرچه خیالی نیست واست

حالا دیگه نگو چرا

بهت میگم گربه صفت

من که دلم مهم نبود

ناراحت خودت بودم

نمی خواستم همه بگن

که حقته تنها بودن

کلی گذشته ولی باز

زخمو میبینم رو دلم

بیچاره دل که مرده و

تو بودی قاتل دلم

شادیه زندگیم بودی

می خوردم رو اسمت قسم

ولی خوبه یادم دادی

که رو به امثالت ندم

حالام هر چی دلت میخواد

برو بگو پشت سرم

من خیلی نامردم ولی

هر چی باشه از تو سرم.

(داداش رضا)

نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط محشر| |

ازت کینه دارم 

با تمامی نفرت بی پایانم:

در سایه ی مهربانی تو

برپا شده این جوانی من

باشد به فدای یک نگاهت

عمر من و زندگانی من

 

نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط محشر| |

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طرِّه را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافروز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس

تا نجاک در آصف نرسد فریادم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin