تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟

همچنان گمنام

راستشو بخواین این آقای گمنام زده رو دست من

می دونین چند وقته خودم مطلب نذاشتم

از اون ورم داداش رضام

تازه هنوز یکی دوتا از مطلبای این دو عزیز مونده

به امید خدا مطلب بعدی دیگه مال خودم البته نوشته ی یه دوسته

اینم چندتا ضرب المثل قشنگ از داداش رضام:

داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. ( لهستاني)

دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح ميدهد( ايتاليايي)

داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي ( فرانسوي)

هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشمهايت.

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط محشر| |

دیدمش
ناگهان در کوچه دیدم بیوفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
با شتاب ابرهای نیمه شب میرفت و بود
پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را
چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس
روشنی میداد مشکین جامه های خویش را
گرم صحبت بود با آن خواهر کوچترش
تا بپوشد خندهای نابجای خویش را
می درخشید از میان تیره گی ها گردنش
چون تکان میداد زلف مشکسای خویش را
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش و ز یاد بردم گفته های خویش را
دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل
گر چه غافل بود آن مه مبتلای خویش را
این چه ذوق و اضطرابست این مشکل حالتیست
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا
گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را
کاش بشناسد مرا آن بیوفا دختر امید
آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را

گمنام همیشگی

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط محشر| |

من پریـشان تر از آنم که بمانم .... بروم


با کسـی نیست قرارم که بمانم .... بروم


مـن خـمار آمده بودم به هوای می عــشق


مــی عــشقی نچشـیدم که بمانم .... بروم


همچومجنون به سر این راه جنون پیمودم


نیـست لـیلای جــنونم که بمانم .... بروم


گفته بودم به سرعـقل نخـــــــواهم آمــــد


عقل آمد به سرم از چـــه بمانم .... بروم.

 فرستنده:داداش رضا

نوشته شده در شنبه 1387/01/10ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin