تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

آن درد ندارم که طبیبان دانند

دردی است محبت که حبیبان دانند

ما را غم روی آشنایی کشته است

این حال نباید که رقیبان دانند

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط محشر| |

گل سرخی به او دادم  گل زردی به من داد


برای یک لحظه ناتمام قلبم از تپش افتاد


با تعجب پرسیدم: مگر از من بیزاری؟!


گفت: نه! باور کن نه! ولی


نمیخواهم پس از انکه از من کام گرفتی


برای پیدا کردن گل زردی


زحمتی به خود هموار کنی...

 

این شعر رو یکی از دوستان برام گذاشتن

دوست عزیز منتظر نوشته های بعدی شما هستم

لطفا" به من اطلاع بدین که نام شما رو همراه پست های قشنگتون

توی وبلاگ درج کنم یا نه؟ بازم ممنون


نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط محشر| |

کاش دوستت نداشتم اون وقت می تونستم مغرورانه از کنارت رد شوم

بدون این که نیم نگاهی به تو داشته باشم

کاش دوستم داشتی اون وقت زمانی که با تو حرف می زدم

به چشمانم نگاه می کردی نه به لبانم...

نوشته شده در جمعه 1386/12/03ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin