فراموش شده
عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است
بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم افگند و کشت و عزت صید حرم نداشت بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت با این همه هر آنکه نه خواری کشید ازو هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت ساقی بیار باده و با مدعی بگوی انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت هر راهرو که ره به حریم درش نبرد مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی هیچش هنر نبود و خبر هم نداشت ((هیچ کس برام مهم نیست دیگه می ذارمت کنار)) چه کنم، دوستش دارم، شوخی که نیست، حرف یک عمر دربه دری است، صحبت کلی آوارگی است، شکایتی نیست، حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه ی این حکایت را خواند.شما هم بدانید، بد نیست، تازه بعد عمری عاشقی در آن شب پاییزی از من پرسید: مگر تو دوستم داری؟ .... آيينه پرسيد: که چرا دير کرده است، نکند دل ديگري او را اسير کرده است، خنديدم و گفتم او فقط اسير من است، تنها دقايقي چند تأخير کرده است، گفتم امروز هوا سرد بوده است، شايد موعد قرار تغيير کرده است؛…. خنديد به سادگيم آيينه گفت: احساس پاک تو را زنجير کرده است، گفتم از عشق من چنين سخن مگوي، گفت خوابي سالها دير کرده است، در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است، راست گفت آيينه که منتظر نباش، او براي هميشه دير کرده است
| Design By : Night Skin |


