تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

امروز روز آخر بود یه اتفاق جالب افتاد که برای من تفکر برانگیز بود نگار می گفت تو کلاس ما نیا من تو رو میبینم گریه ام می گیره جالبه نه؟شاید احساس گناه می کنه شایدم از نفرت اشک می ریزه به هر حال از اون فقط تو ذهن من یه کلی خاطره ی خوب و یه کینه ی آشکار موند کینه ای که همش به خاطر دوست داشتن نبود من عزیزترین چیزی که به ذهنم می اومد پای نگار ریختم ولی اون... 
نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/27ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط محشر| |

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگی کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/27ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط محشر| |

مثل اسفنج مثل مرجان مثل دريا مي موني
مثل اسفنج مثل مرجان مثل دريا مي موني
اينقدر عزيزي كه هميشه تنها مي موني
پشت چشم نازك نكن اينقدر واسه پروانه هات
آخرش از كاروان پروانه هات جا مي موني
پاسخ تو رو محاله كس ديگه بدونه
حلتو من بلدم مثل معما مي موني
چشم تو يه عالمه شعر قديم و نو داره
چشم تو يه عالمه شعر قديم و نو داره
مثل حافظ مثل سهراب مثل نيما مي موني
مثل نيما مي موني مثل مجنون نمي گم
مجنون كه طفلي ناز نداشت
تو يه دنيا ناز داري پس مثل ليلي مي موني
مثل شاعري كه پرسيد پريا چشون شده
مثل همصحبت شعراش مثل ايدا مي موني
سارا اسمش واسه وفاداريش افسانه شده
اگه با وفا بموني مثل سارا مي موني
مثل حوض تو حياط خونه مادر بزرگ
مثل عكس ماه كامل توي شبها مي موني
دنيا رو به هم مي ريزي وقتي از راه مي رسي
دنيا رو به هم مي ريزي وقتي از راه مي رسي
مثل طوفان مثل شورش مثل غوغا مي موني
رقص موهات تو نسيم سمفني عاشقيه
مثل اوج يه ترانه تو نت لا مي موني
هر كجا يي كه بري اسمونش پائين مياد
چون همه دوست دارن هميشه بالا مي موني
تو هميشه هستي و مال تمام قرنايي
مثل ديروز مثل فردا مثل حالا مي موني
فال من تو روشنايي چشاي نازته
مثل نيتاي پاك شب يلدا مي موني
چي ميشه
چي ميشه يه شب بياي غرور بشكني
بگي كه واسه هميشه پهلوي ما مي موني
مثل الوند و خزر مثل دماوند و دنا
باشكوهي تو مثل نخلاي خرما مي موني
توي قطبم دست تو واسه سوزوندن كافيه
اسم استوا مياد تو مثل سرما مي موني
اسم تو همه مي پرسن و نمي تونم بگم
اسم تو همه مي پرسن و نمي تونم بگم
توي شعرام هميشه با اسم زيبا مي موني
مثل حرمت صليبي واسه مريم و مسيح
تو مقدسي مثل اسم كليسا مي موني
اينقدر دوري ازم كه نمي شه ببينمت
مثل رفتن رو ابرا مثل رويا مي موني
مثل مسجد مثل معبد مثل گنبد مثل نور
تومثل قدم زدن رو شهر ابرا مي موني
مثل حرچي كه قشنگه مثل حرچي كه گله
مثل هر چي عطر خوش داريم تو دنيا مي موني
مثل جنگل مثل رود خونه مثل دره كوير
مثل بارون مثل آفتاب مثل صحرا مي موني
روزا شب بو ميشي و شبا كه ما شب بو ميخوايم
مثل پونه مثل لادن مثل مينا مي موني
اينكه من چقدر دوست دارم هنوز نمي دونم
آخه من نمي دونم كه تو مي ري يا مي موني
خود نويسم ديگه جوهرش داره تموم ميشه
نامتم مثل خودت باز واسه فردا مي موني
خود نويسم ديگه جوهرش داره تموم ميشه
نامتم مثل خودت باز واسه فردا مي موني

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط محشر| |

کمی تا قسمتی ابری و شاید باز بارانی

هوای سینه ام این است و از بغضم نمی خوانی

شب است و آسمان بی تو چه سنگین است بر دوشم

امید مرگ را دارم در این اوضاع بحرانی

میان درد تنهایی رهایم کردی و رفتی

طلوعت سبز بود آبی غروبت سردو طوفانی

دلم احساس غم دارد در این انبوه ویرانی

کمی تا قسمتی ابری و شاید باز بارانی

پس از تو یخ زده جانم هلاک خورشید رویاهاست

چراغ قلب من بودی در آن شب های ظلمانی

ندیدی اشک هایم را که چون باران طبیعی بود 

وگم گشتی تو ای زیبا میان عشق سیمانی

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط محشر| |

از وقتی ۹ سالم بود عاشق بودم شاید سن کمی باشه ولی دست خودم نبود به دیدنش معتاد شده بودم زود به زود دلم براش تنگ می شد حس می کردم بدون اون خواب و خوراک ندارم فراموش کرده بودم اون یه آدم فانیه یه آدمی که نمی دونه دوست داشتن چیه یه آدم خشک و رسمی بعد از چند وقت یه نفرت عمیق جای این عشق رو گرفت انگار نه انگار که اون رو یه زمانی می شناختم و دوسش داشتم نفرتم اینقدر عمیق بود که من شک کردم خودم بودم که یه زمانی...؟می دونید من بی مهری دیدم که ای طور شدم نذارید کسی اذتون بی مهری ببینه وگرنه زندگی برای همه سخت می شه

الان دیگه حتی اونو لایق نفرتم نمی دونم ولی الانم عاشق و این دفه دیگه بی مهری ندیدم آخه اونی که دوسش دارم اینقدر بزرگ که می تونه همه ی ما رو باهم دوس داشته باشه اون فانی نیست و من میدونم که تا لحظه ی مرگ هم درد فراق رو نمی کشم چه عشقی از این مقدس تر چه معشوقی از خدا بالاتر

نوشته شده در یکشنبه 1386/02/23ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط محشر| |

یه ماه بیشتر باهم نیستیم حالا که دختر مردم رو داغون کرده حالا که هیچی از غرور قبلیش براش نذاشته حالا که مطمئن شده چیزی ازم نمونده اومده میگه من چی کار کنم تو اخلاقت برگرده اینم برای دومین بار که این سوال رو ازتون می پرسم خانم محترم من کی ام تو زندگی شما برای چی من رو می خوای وقتی به من احتیاج نداری چه فرقی داره اخلاقم چطور باشه چرا اینقدر خودخواهی مریم راست گفت دیره خیلی هم دیره دوست عزیز
نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط محشر| |

 

 

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پای خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتی !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهایمان به جای لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتوای يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوری بودم
هيچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگری از سر جوانمردی
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايی نبود
و خوبی هم، شايد
اگر عشق نبود
به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟
آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتی
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin