تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

بهم گفت :تو به خاطر چی زندگی می کنی ؟

با تمام این وجود که دلم می گفت بگو :به خاطر تو

آرام بهش گفتم :به خاطر هیچی

ازم پرسید :تو به خاطر چی زنده ای ؟

دلم فریاد میزد : به خاطر تو

ولی من آهی کشیدم و گفتم :به خاطر هیچی

ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده ای و زندگی میکنی ؟

قطره های اشکش آروم رو گونش لیز خورد و گفت :

من به خاطر کسی زنده ام و زندگی میکنم که به خاطر هیچی زندس و زندگی می کنه

نوشته شده در دوشنبه 1386/01/13ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط محشر| |

شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند"

است...آن را حفظ کن. حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از

 آن فاصله بگير. ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را

ايجاد کن. سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده .

 اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس ترين

کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش. دوستانه ترين کلمه

"رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زيباترين کلمه

" راستي"است... با آن روراست باش .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/01/13ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط محشر| |

 

خداوندا ...

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

صداقتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم

و درکی که تفاوت این دو را بفهمم .

آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/01/13ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط محشر| |

التماس به خدا شجاعت است                                                  

اگر برآورده شود رحمت است

اگر بر آورده نشود حکمت است

التماس به خلق خدا ذلت است

اگر بر آورده شود منت است

اگر بر آورده نشود خفت است

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/01/13ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط محشر| |

 

 

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/01/13ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط محشر| |

روز طبیعت بر همتون مباذک امیدوارم ۱۳ به در به همتون خوش بگذره در ضمن بچه ها مواظب باشین نحسی ۱۳ شما رو نگیره
نوشته شده در دوشنبه 1386/01/13ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط محشر| |

نگو بار گران بودیم و رفتیم                                  نگو نا مهربان بودیم و رفتیم

آخه اینها دلیل محکمی نیست                            بگو با دیگران بودیم و رفتیم

نوشته شده در یکشنبه 1386/01/12ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط محشر| |

بچه ها راستی یه چیزی یادم رفته بود بنده باید از خانم جوان و با شخصیتی که خیلی منو حرص می ده معذرت خواهی کنم و ازشون خواهش کنم منو ببخشند آخه می دونید من فراموش کرده بودم به این دوست عزیز که باید اولین نفر خبر ساخت وبلاگمو بهشون بدم بگم که وبلاگ ساختم مریم جان معذرت میخوام و این فراموشکاری منو ببخش حتما" منو میبخشی نه؟ چون تو میدونی محشر به این راحتیا معذرت خواهی نمی کنه بازم ببخشید
نوشته شده در شنبه 1386/01/11ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط محشر| |

TinyPic image

تقدیم به اونایی که نظر میدن

نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط محشر| |

شاید خندتون بگیره پی امهای من هر کدوم راجع به یه موضوع ولی من گفته بودم از همه جا و همه کس میگم فقط اجتماعی مونده اینم از این:

اين مشخصات چه کشوري است؟ 20ميليون فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ،يك و نيم ميليون محروم از تحصيل،8 ميليون بيسواد، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها، 450 هزار تصادف در سال، 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهکاري زير 10 سال، کف سني فحشا 14 سال، و کف سني اعتياد 13 سال و........... اينجا ايران توست عزيزم

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط محشر| |

 

خدایا: به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر است.

 

 

نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط محشر| |

هر کودکی با اين پيام به دنيا می آيدکه خدا هنوز

از انسان نااميدنشده است.

تاگور

 

نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط محشر| |

اینم عنوان قبلی وبلاگ.............

هر کسی از ظن خود شد یار من     از درون من نجست اسرار من

نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط محشر| |

این نوشته واقعا" قشنگه برای اونایی که عاشق خدا هستند:

مردی در عالم رویا فرشته ای را دیدکه در یک دستش مشعل و در دست

 

دیگرش سطل آبی گرفته بود ودر جاده ای روشن و تاریک راه میرفت.مرد جلو

 

رفت واز فرشته پرسید:این مشعل و سطل آب را کجامیبری؟ فرشته جواب

 

داد:میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم وبا این سطل آب،آتش های

 

جهنم را خاموش کنک. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!

 

نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط محشر| |

شمع  نگاهي به خود انداخت سالها سوخته بود و اكنون جز ساقه اي نازك و نخي سوخته چيزي از او باقي نمانده بود فكر كرد كه در اين سالها هيچ كس نبوده كه او را دوست داشته باشد نگاهش به زير پايش افتاد  پروانه اي با بالهاي سوخته در كنارش مرده بود

 

نوشته شده در جمعه 1386/01/10ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط محشر| |

بچه ها این داستان برای من خیلی جالب بود شما هم بخونید و نظر بدید:

در موزه کلیسای " هیوگنات " در " کیپ تاوان " واقع در افریقای جنوبی- سنگ قبری وجود دارد که نام مرد جوانی بنام "جان گبهارد " بر روی ان نقش بسته است . این مرد به اتهام جنایت دستگیر و به اعدام محکوم گردید – او در واپسین روزهای زندگی خود – پیامی برای مقامات افریقای جنوبی فرستاد و طی ان چنین گفت : "شما ممکن است زندگی مرا بگیرید , ولی قادر نخواهید بود جسم مرا در اختیار داشته باشید.! " وقایع شگفت انگیزی که بعدا” اتفاق افتاد- این ادعا را به اثبات رساند.! همانگونه که در بالا عنوان شد – این مرد جوان را به اتهام جنایت زندانی کرده بودند و در اخرین ساعات زندگی اش کشیشی بنام " دوپر " وارد سلول او شد . زندانی جوان به احترام این مرد روحانی از جا برخاست – مقابل درب سلول دو نگهبان به پاسداری مشغول بودند . زندانی به ارامی بسوی کشیش گام برداشت و کتاب مقدسی را که بدست داشت – از او گرفت و گفت : من به این کتاب مقدس که همه چیز من است سوگند میخورم که من " پیر ویلیه " را نکشته ام و اکنون بدون مرتکب شدن گناهی – دارند مرا اعدام میکنند . کشیش پیر دست خود را به ارامی روی شانه او گذاشت و گفت : فرزندم.... من حرف تو را باور میکنم , ولی بنا به دستور انها – امروز صبح باید تو را به دار اویزند..- هنوز کشیش پیر حرف خود را تمام نکرده بود که قاصدی از جانب حاکم ایالت " کیپ " وارد سلول شد و حکم رسمی اعدام را بشرح زبر قرائت کرد : - "جان گبهارد " متهم است که کشاورز بیگناهی بنام "پیرویلیه" را خفه کرده است و به همین خاطر حکم اعدام او صادر میشود . ایا محکوم سخنی برای گفتن دارد.؟- زندانی با صدای گرفته ای پاسخ داد : بله... من بیگناهم.!! در ان صبح روشن نوامبر 1۸36 " جان گبهارد " با گامهای استوار بسوی چوبه دار رفت و بی حرکت در کنار طناب دار که بر اثر وزش نسیم تکان میخورد و لحظه ای بعد زندگی او را میگرفت, ایستاد . وقتی کشیش خود را برای خواندن دعای پیش از اعدام اماده میساخت – محکوم رو به او کرد و گفت : پدر وقت خود را با اینکارها تلف نکنانها ممکن است جسم مرا نابود کنند – ولی هرگز قادر نخواهند بود روح مرا بکشند.!! در این لحظه مامور اعدام طناب دار را بر گردن زندانی انداخت و گره انرا پشت گوش او کشید . " جان گبهارد " که فقط چند ثانیه با مرگ فاصله داشت – حرکتی به گردن خود داد و فریاد زد : هیچ قبری مرا در خود جای نخواهد داد... میشنوید... هیچ قبری.!! شما نمیتوانید مرا درون گور بگذارید – برای اینکه من بیگناهم و بیگناه از این دنیا میروم...!!! عاقبت با یک اشاره طناب کشیده شد و سر او بالای دار رفت . در حدود دو ساعت بعد, پس از معاینات پزشکی قانونی و صدور مجوز دفن – طبق قانون – جسد او را درون تابوت سیاه رنگی قرار دادند و در حضور مقامات زندان – در تابوت را میخکوبی و لاک و مهر کردند . سپس انرا درون ارابه ای گذاشتند و به گورستان " پرل مانتن " که در پشت زندان قرار داشت بردند. در انجا تابوت را درون گوری که هشت پا عمق داشت گذاشتند و روی انرا با خاک و سنگ پوشاندند . بنابه دستور حاکم ایالت " کیپ " چند مرد مسلح مدت دو ماه شب و روز به مراقبت از این گور پرداختند, زیرا سخنان عجیب و غریبی که این زندانی قبل از مرگ بیان داشته بود – مقامات زندان را به شک و تردید واداشته بود و نگهبانان مراقب بودند تا مبادا کسی درصدد ربودن جسد براید . در همان روزها وقایع دیگری اتفاق افتاد که بار دیگر به این موضوع رنگ تازه ای بخشید . ماجرا از این قرار بود که در مزرعه ای که " جان گبهارد " متهم بود که "پیرویلیه" یعنی همان کشاورز بیگناه را در انجا بقتل رسانده است – صاحب مزرعه کیف متعلق به مقتول را نزد گاوچرانی بنام " پیتر لورنز " یافت- و پیش از انکه این گاوچران بتواند فرار کند او را دستگیر و به پلیس تحویل داد . در تحقیقات بعدی و پس بازرسی که از اصطبل بعمل امد – معلوم شد که این گاوچران – انگشتری و ساعت مقتول را نیز برداشته است و سرانجام اعتراف کرد که "پیرویلیه " بخت برگشته را او بقتل رسانده است. این مرد خود یکی از شهود اصلی بود که باعث شد طناب دار به گردن " جان گبهارد " بیگناه بیفتد – و اینجا بود که دریافتند عدالت اجرا نشده و سر بیگناهی – بی انکه جرمی مرتکب شده باشدبالای دار رفته است . حاکم ایالت " کیپ " دستور داد که از " جان گبهارد " رفع اتهام شود و نام او از لیست جنایتکاران پاک شود – همچنین مقرر داشت که مبلغ 1000 لیره به مادر داغدار او که جان پسرش را بیگناه گرفته بودند – بپردازند و سالی 108 لیره مقرری برای او در نظر گیرند . حاکم انجا همچنین دستور داد که جسد " جان گبهارد " را از گور بیرون اورده و مجددا" به خرج دولت در محل مناسب دیگری بخاک بسپارند . هنگام انجام این دستور – مادر " جان گبهارد " نیز به همراه مقامات دولتی برای بیرون اوردن جسد پسر بیگناهش که تنها دو ماه پیش دفن شده بود – به گورستان " پارل مانتن " رفت و هنگامیکه مامورین, سنگ و خاک را از روی گور پسرش برمی داشتند تا تابوت را بیرون بکشند, با دیدگانی غمزده به نظاره ایستاده بود . سرانجام تابوت را بیرون کشیدند – ابتدا رئیس زندان تابوت را ازمایش کرد و لاک و مهر انرا بازدید نمود, بعد با احتیاط در انرا کشودند – لیکن حاضران فریادی از وحشت برکشیدند و با تعجب فراوان مشاهده کردند که تابوت خالی است و جسدی در ان وجود ندارد .!!! در بازرسی رسمی که بعمل امد, معلوم شد که در تمام مدت نگهبانان یک لحظه از گور او دیده برنگرفتند.!! لاک ومهر به هیچ عنوان شکسته نشده بود.!! با وجود این – چنین اتفاق شگفت انگیزی رخ داده بود.!! برای اطمینان بیشتر, به حفره سایر گورها پرداختند – ولی همه اجساد درون تابوت هایشان قرار داشتند . جسد " جان گبهارد " هیچگاه پیدا نشد.! و هرگز معلوم نشد چگونه از درون قبر برداشته شده است.! تقریبا یک قرن بعد – یعنی در اوت 1956 چند تن از افرادی که برای تفریع و گردش به بالای تپه ای که سابقا" خاکریز گورستان " پارل مانتن " در ان قرار داشت – رفته بودند, به تخت سنگ سیاه رنگی برخورد کردند – که نیمی از ان درون خاک بود . وقتی انرا از زیر خاک بیرون کشیدند – نوشته عجیبی بر روی ان حک شده بود : به یادبود جان گبهارد.. لطف خداوند همواره شامل بندگان نیک خود میشود.!! این سنگ سیاه هم اکنون در موزه " هیوگنات " واقع در کمپ تاون نگهداری میشود و یاداور سخنانی است که این محکوم بیگناه در اخرین لحظات حیات خود بر زبان راند و گفت : هیچ قبری او را در خود جای نخواهد داد.!!

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط محشر| |

می دونم دلت گرفته...من برات سنگ صبورم!

مثل تو از همه دورم........

واسه من زندگی سرده...نکنه تو هم غریبی؟

کاش می شد اشکاتو پاک کرد...بمیرم تو هم بریدی؟

چه تبسم قشنگی!...وقتی به غمها بخندی...

آخه ارزشی نداره دل به این دنیا ببندی...

نازنین دنیا همینه...اون که خوب بود بدترینه

نکنه تنهات گذاشته؟...آخره عشقا همینه

این روزا عشقها خیاله...حتی فکرشم محاله

عشق پاک پیدا نمیشه...باشه هم رو به زواله...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط محشر| |

برای داشتن چیزی که تا حالا نداشتی کسی باش که تا حالا نبودی

انسان سقوط نمی کند مگر به طرفی که به آن تکیه داده است

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط محشر| |

 

گفته بودی طبیب دل بیمار منی

طبیب دل من باش که بیمار تو ام

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط محشر| |

ما چیزی خز باورهای خودمان نیستیم!

یادت باشد:سر خط وقتی می خواهی بنویسی زندگی. نیم نگاهی هم به انتهای خط داشته باش که کج نروی!

دنیا به شما همان ارزشی را خواهد بخشید که شما در ذهنیات خویش برای خودتان قایل

شده اید!

هیچ گاه خودت را با دیگران مقایسه نکن زیرا که دچار غرور یا ضعف خواهی شد!

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/01/07ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط محشر| |

TinyPic image

برای اونی که خودش می دونه البته اگه بدونه

نوشته شده در سه شنبه 1386/01/07ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط محشر| |

ملیکا جان بازم میگم دوست دارم ولی عاشقت........

گٍلی خوشبوی در حمام روزی                        رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری                        که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی نا چیز بودم                               ولیکن مدتی با گُل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد                       وگرنه من همان خاکم که هستم

نوشته شده در دوشنبه 1386/01/06ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط محشر| |

راستی من یه سری جمله های کلیدی و روانشناسی میذارم که خیلی فایده داره من از این جمله خیلی خوشم میاد

یادتان باشد:هم رنگ جماعت نشوید!بپذیرید که تنها هستید

نوشته شده در دوشنبه 1386/01/06ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط محشر| |

سلام امیدوارم سال خوبی داشته باشید بچه ها امروز وقتی از مسافرت اومدم دچار احساس بی تفاوتی شدم حس کردم هیچ کس نمی تونه برای آدم یه دوست خوب و خاطرهای ماندگار بشه برای همین عنوان وبلاگ عوض کردم البته ملیکا دوست خوب من هست ولی یه دوست همیشگی نه
نوشته شده در دوشنبه 1386/01/06ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin