زمانه
روزگار منو پیچوند ولی به کوری چشمش هنوز سرپام...
قالب وبلاگ
ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻪ ﺍﯾـﻨﮑﻪ ﻫــﻤــﯿــﺸﻪ 

ﺩﺭ ﺑﺤﺮﺍﻥ ﻫــﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺍﻡ،

ﺧــﻮﺩﻡ ﻫﻮﺍﯼ ﺧــﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ …

ﺩﺭ ﺷـــﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺨــﻮﺍﺑﯽ،

ﺧــﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺧــﻮﺩﻡ ﻻﻻﯾﯽ ﺑﺨــﻮﺍﻧﻢ …

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﻣﯿــﮑﻨﻢ،ﺧﻮﺩﻡ،

ﺧــﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏــﻮﺵ ﺑﮕــﯿﺮﻡ ﻭ ﺩﻟــﺪﺍﺭﯼ ﺑﺪﻫــﻢ …

مـﯿــﺒــﯿﻨــــــــــــــﯽ؟ !…

ﺗــﻨﻬـﺎﯾﯽ،ﺑﺎ ﻫـﻤــﻪ ﯼ ﺩﺭﺩﯼ ﮐـﻪ ﺩﺍﺭﺩ،

ﻣـﺮﺍ ”ﻣــﺮﺩ ” ﺑﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ …

ﺁﻧـﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤـﻪ ﯼ “ ﺯﻧـﺎﻧﮕﯽام"

          “ﻣـﺮﺩﺍﻧﻪ ” ﺑﻪ ﺧــﻮﺩﻡ ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯿــــــﮑﻨﻢ...

[ دوشنبه 1392/10/30 ] [ 12:31 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
دوست داشتن يعني

ده تا بهتر از اون بياد سراغت!

اما....

ته دلت بگي: اون...اون...اون...

مغزت بگه: كوفت اون...درد اون...مرض اون...

[ شنبه 1392/04/29 ] [ 10:46 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
خیلی وقته نیومدم

دیگه دلیلی واسه نوشتن ندارم

ولی بازم مینویسم ولی وقتی کسی نیست بخونه

مردم درگیر زندگی روزمرشون هستن

کی حوصله ی وب گردی داره

بزرگ شدم

خیلی بزرگ شدم

اونقدری که دیگه نه اشکم دربیاد نه دلم بسوزه

یاد گرفتم با زمونه مثه خودش باشم

محکم و وحشی و بی رحم

[ شنبه 1391/08/20 ] [ 5:49 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
دوباره دلمان می شکند
از همان جای قبلی
کاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت
تا دیگر شروع نشوی
کاش می شد صدای فریادی رابشنـــــــویم !
... ""نـــــــدا ....
نقطه... ته خط ...
از دنیا اخــــــــراجـــــی""
[ دوشنبه 1390/11/10 ] [ 4:28 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
هميشه دلتنگي به خاطر نبودن
شخصي نيست
گاهي به علت حضور کسي
در کنارت است که
حواسش به نگاه عاشق
تو نيست.....!
[ شنبه 1390/11/08 ] [ 1:47 قبل از ظهر ] [ محشر ] [ ]
مى خواهى بروى ؟ بهانه مى خواهى ؟
بگذار من بهانه را دستت دهم
برو و هركس پرسيد بگو
لجوج بود
هميشه سرسختانه عاشق بود...
بگو فرياد مى كرد... ... ... ... ...
همه جا فرياد مى كرد فقط مرا مى خواهد
بگو دروغ مى گفت
مى گفت هرگز ناراحتم نكردى
بگو درگير بود
هميشه درگير افسون نگاهم بود
بگو او نخواست
نخواست كسى جز من در دلش خانه كند
اينهمه بهانه برايت آوردم
حالا اگر مى خواهى
برو به سلامت ..... !!!
[ چهارشنبه 1390/11/05 ] [ 11:11 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
خـــــدايا مــن دلـــم قـرصـه، كسـي غيــر از تـو با مـن نيـست!
خيــالـت از زميـن راحـــــت، كــه حتـــــي روز روشـــن نيـست!

كســـي اينجـا نميــبينــــه، كــــه دنيـــا زيـــر چشمــاتــــه!
يـــه عمـــره يادمـون رفتـه، زميـــن دار مكــــافــــاتــــه!

فــــراموشـــم شــده گاهـــي، كـــه ايــن پاييــن چـــه هـا كــردم!
كـــه روزي بايـــد از اينــجــا، بـــازم پيـــــش تـــــو بـــرگــــردم!

خـــدايــا وقـــت برگشتــــن، يـــه كـــم با مـــن مـــدارا كــن!
شنيــــــدم گـــرمه آغـــوشــت، اگـــه ميشــــه منـــم جـــا كـــن!
[ دوشنبه 1390/11/03 ] [ 6:22 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
من بی تو شعر خواهم نوشت ؛

تو بی من چه خواهی کرد ؟

اصلا یادت هست که نیستم ؟؟؟؟!!!!!
[ جمعه 1390/10/23 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ محشر ] [ ]
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
...

مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران

دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند
كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران

شهريارا غم آوارگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران
[ شنبه 1390/10/03 ] [ 9:51 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن

مرگ تدریجی انسان است حرفش را نزن

قطره های آبدارش بر لب سرخ عطش

هم ردیف سرب سوزان است حرفش را نزن

گفته بودی عشق خود همسایه ی بی دینی است

آری آری خوان شیطان است حرفش را نزن

لحظه ی شلیک تیری سوی منطق سوی عقل

عشق جذر این و یا آن است حرفش را نزن

عشق یعنی در کنار مردمان تنها شدن

قلب تنها خاک بی جان است حرفش را نزن

عاشق شدن در روزگار ما خطاست

عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن

[ چهارشنبه 1390/06/16 ] [ 10:39 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
سلام

شعر طولانیه ولی بخونیدش قول میدم پشیمون نشین

 

منم سلام عرض میکنم خدمتتون رنگین کمون

با این نوشته اومدی از یه جا، شاید آسمون

اون روزی که تو اومدی دلم یه جای دیگه بود

حال و هوای رویاهام، حال و هوای دیگه بود

دلم رو کنده بودم از حرف و نگاهای همه

دنبال اون کسی بودم که توی این دنیا کمه

دیدم همه مث هَمَن عادی و سرد و بی وفا

نگات ولی بمن می گفت اونا کجا و تو کجا

شعراتو وقتی شنیدم گفتم عجب شباهتی

تو قحطی عاطفه چه شاعر با شهامتی

از دوم آذر به بعد چه قولایی بهم دادیم

روزی هزار و دو سه بار به یاد هم می افتادیم

یه کم گذشت یادم دادی با هر کسی حرف نزنم

گفتی که این کارا یعنی من دارم عهد و می شکنم

چه ذوقی کردم که آره همونیه که من میخوام

همون که تا آخر عمر میمونه مهربون باهام

هشتاد و هشت تموم شد و تقویما شد هشتاد و نه

تو خونه تنها موندی و رَایِتَم اصلا برنگشت

اِنقَد تو هرچی شعر بوده نوشتم از تولدت

دوس دارم این بار قصه شو نگم باشه پیش خودت

اِنقَد دلم میخواست بیام اونروزا پیشت بمونم

تو که خودت خوب می دونی من حالاشم نمی تونم

تو ماه تیر گفتی بهم دیگه نداری حوصله

ترسیدم از غمت ولی، گفتم اینم یه مشکله

تولدم یادت میاد، توی همین حوالی بود

چِقَد جای تبریکت، تو خطای اون خالی بود

چشام از اون روزای تلخ ابری و خیس و اشکیه

رو رویاهای نقره ایم یه تیکه تور مشکیه

تنها گذاشتنم دیگه انگار که عادتت شده

یه لحن تلخ یه مدته، جای محبتت شده

اگه دور از چشمای من دلو دادی به دیگری

مثل تواَم که گفتی از خیانتا نمی گذری

راستی که اون روزا گذشت هرجا دلت میخواد برو

دیگه صدام در نمیاد، اصلاً چی کار دارم به تو

این حرف آخر منه، یه کم دیگه صبر میکنم

اگر که راستشو نگی، دیگه باهات قهر میکنم

فوقش میگم بعد یه سال محبت و عشق و شکست

اون کسی رو که من میخوام تو یک جای این دنیا هست!

 

[ پنجشنبه 1390/05/20 ] [ 4:54 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
بنویسم عشق من سلام

اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه ی آرزوها

پشت صندوقچه ی یادگاریای دوران کودکی

خیالت راحت میشه؟

اگه میشه پس:

عشق من سلام.

سلامی دوباره به دوستان عزیز

به دنیای وبگردان و وب نویسان

خدایی دنیای باحالی داریم

دیگه هستم تا آخرش

با یه دنیای جدید

[ دوشنبه 1390/05/17 ] [ 0:19 قبل از ظهر ] [ محشر ] [ ]
سلام

مختصر و مفید

عیدتون مبارک

شرمنده کلی درس دارم

دوستون دارم هوارتا

[ چهارشنبه 1389/12/25 ] [ 10:15 قبل از ظهر ] [ محشر ] [ ]
سلام

بچه ها دلم خیلی گرفته

داشتم خاطرات خوش گذشته رو مرور می کردم

چی شد یهو؟

کی زندگیم اینقدر آشفته شد که خودمم نفهمیدم؟

یادتونه روز تولدم گفتم تنها افتخار زندگیم ۹ سال عاشقی؟

تا حالا هیچ وفت به اندازه ی امروز به خاطر اون ۹ سال پشیمون نبودم

این عشق برام افتخار نداشت،گوشه نشینی و انزوا داشت

به خاطر یه آدم بی لیاقت خیلی تنها شدم

خیلی پشیمونم.....

 

[ پنجشنبه 1389/10/16 ] [ 1:30 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]

این نوشته رو خیلی دوست دارم نمی دونم چند نفرتون خوندینش

اما من خیلی دوسش دارم

 

در آن میان درویشی از او پرسید که عشق چیست؟

 

گفت امروز بینی و فردا و پس فردا

 

امروزش بکشتند و

 

دگر روزش بسوختند و

 

سوم روزش به باد بر دادند

 

" یعنی عشق این است!"

[ دوشنبه 1389/10/06 ] [ 0:11 قبل از ظهر ] [ محشر ] [ ]
خلاصه که تا چشم کار می کرد تنهایی بود و

گیتاری که در لانه اش انگار به رحمت خدا رفته بود.

 تا چشم گشودم چند ماه گذشته بود و او به تمام معنا و با تمام وجود دمدمه های تولدش٬

با دیگری برای همیشه رفته بود. آرام آرام تولدش شد با تردیدی تولدت مبارکی نوشتم

فقط همین. باز هم با یک واژه ی رسمی که هرگز طعم آشنایی نداشت پاسخ داد.

درست است باید قبول می کردم که من حالا یک غریبه ام برای او٬ 

مدتی بعد من او را دیدم ابر های فشرده بدجوری

چشمانم را از تصرف غرور خارج کردند. کلی سبک شدم با اشک

تا این که یک شب زمستانی پیغام حامل دلتنگی اش رسید٬ عجیب است

من که دلتنگ تر بودم از او٬ اشک یکبار دیگر

سرزمین مادری اش را با آه به آتش کشید

.....

ادامه دارد 

[ پنجشنبه 1389/07/08 ] [ 5:54 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
خیلی وقت بود که نبود آن قدر نرم و بی صدا رفت

که حتی نگاهم به اندازه ی امتداد یک تعجب پرسشگرانه نلرزید٬

 سقف اغلب خیس چشمانم یک ترک کوچک هم بر نداشت.

حقیقتش تا مدتی به هیچ کس حرفی نزدم

قهر و آشتی های ما همیشه عین قهر و آشتی های بچه ها

 پر از مژده و معصومیت بود.

 اما انگار این بار قهر او به شیوه ی بزرگترها

بدون معصومیت و صدف بود و من بی خبر از همه جا

 منتظر پیام آشتی اش بودم.

 دیر که کرد از کسی که بیش از همه به او نزدیک بود

 خواستم به او (با اطراف شلوغش) یاد آوری کند که من قهرم!

 چشمانم را بستم عین قایم باشک منتظر شدم

 تا پیدایم کند یعنی آشتی٬ اما نه ... او نیامد٬

دور و بری ها کم کم سراغش را می گرفتند

 آخر او همیشه می گفت که دوستم دارد

و اهل دروغ هم نبود .....

 

ادامه دارد

[ جمعه 1389/06/05 ] [ 2:14 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
سال نو مبارک امیدوارم که سال ببر پر از شادی و خوشی براتون باشه

و موفقیت های زیادی تو این سال کسب کنید

(تا بتونین دهن آدمی مثل منو ببندین)

تولد ماه اوّلیای سال هم مبارک

راستی ۳ روز پیش تولد وبلاگم هم بود اونم تبریک می گم

هرچی مناسبت بوده و هست از طرف من تبریک دیگه

تعطیلات بهتون خوش بگذره

خداحافظ

 

[ شنبه 1388/12/29 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
فقط برای یک نفر

خدا ما رو برای هم نمی خواست

فقط می خواست هم و فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم می ری و می بینی می رم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه می شه زنده باشم نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیرم اما...

تو می دونی چقدر دلگیر این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما می میره این عشق

[ جمعه 1388/12/21 ] [ 9:23 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]

حاصل عشق مترسک به کلاغ

چیزی جز ویران شدن مزرعه نیست

 

زندگی یه پل قدیمیه به این فکر نکن که اگر تنها

ازش بگذری دیرتر خراب میشه

به این فکر کن که اگر افتادی یکی باشه که

دستتو بگیره....

[ پنجشنبه 1388/10/10 ] [ 1:23 بعد از ظهر ] [ محشر ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من محشر، فرزند زمين، پدرم خورشيد، مادرم باد، برادرم آتش، خواهرم آب سلام... یه تغییر بزرگ... باهام باشین
امکانات وب